ابن المقفع ( مترجم : منشي )
377
كليله و دمنه ( فارسي )
بي مراجعت و استقصا [ 1 ] كاري نگزارده ، كه نازكي اين حادثه بر هيچ دانا و نادان پوشيده نماندي . چون وزير علامت ندامت بر ناصيت ملك مشاهده كرد گفت : ملك را غمناك نبايد بود ، كه گذشته را در نتوان يافت و رفته را باز نتوان آورد ؛ و غم و انديشه تن را نزار كند و راى راست را در نقصان افگند ؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادي دشمنان نباشد ؛ و هر كه اين باب بشنود در ثبات و وقار ملك بد گمان گردد ، كه از اين نوع مثالي بر فور بدهد و ، چون بإمضا [ 2 ] پيوست پشيماني اظهار فرمايد ، خاصّه كاري كه دست تدارك [ 3 ] از آن قاصر است . و اگر فرمان باشد افسانهاي كه لايق اين حال باشد بگويم . گفت : بگو . وزير گفت : [ جفتى كبوتر كه دانه ذخيره كردند ] آوردهاند كه جفتي كبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پر كنند . نر گفت : تابستان است و در دشت علف [ 4 ] فراخ ، اين دانه نگاه داريم تا زمستان كه در صحراها بيش چيزي نيابيم
--> اكنون از آنست كه نبايد كه ملطّفه بدست آلتون تاش افتد ، خواجه گفت : افتاده باشد ( مسلّم است كه افتاده است ، ايضا 321 ) ؛ بو سهل مردي خردمند و با راى است و سوري مردي متهوّر و شهم ، تدبير خويش بكرده باشند ، يا بكنند ، چنان كه دست هيچ مخالف بديشان نرسد ( ايضا ، 545 ) ؛ گفت : بنشين ؛ اين حديث معمّا فراموش كردي ؟ گفتم : نكردم فراموش و خواستم كه فردا پيش گرفته آيد ، كه خداوند را ملال گرفته باشد ( ايضا ؛ 655 ) ؛ ملك گفت : ازين راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است ( گلستان ، چاپ فروغي 48 ) ؛ و در مثنوي آمده است ( دفتر چهارم ب 2202 و 2203 ) : قصّهء آن آبگير است اى عنود * كه درو سه ماهي اشگرف بود در كليله خوانده باشي ، ليك آن * قشر قصّه باشد و اين مغز جان در زمان آن زن نزد من آمد كه : آنچه شوهر من گفت شنيده باشي و همانا كه تو فضل خواهي بود ( خزان و بهار 57 ) . چنان كه ملاحظه شد در بعضي از اين موارد جزء اصلي فعل حذف شده و مقدّر گرفته شده است . [ 1 ] . ( 1 ) مراجعت و استقصا يعني بار ديگر مطلب را بر شاه عرضه كرده و منتهاى اهتمام را در دانستن رأى حقيقي او بجاى آورده و خاطرش مطمئنّ شده باشد كه شاه قتل آن زن را واقعا ميخواهد . [ 2 ] . ( 6 ) إمضا رجوع شود به 265 / 3 ح . [ 3 ] . تدارك رجوع شود به 372 / 1 ح . [ 4 ] . ( 10 ) علف عموما علوفه و خوراك چارپايان گياهخوار است ، ولي مجازا بمعني خورش هر نوع جانوري ، و حتّى مقتولين به شمشير ( از آن بابت كه سرهاشان را درو مىكند و گوئي « مىخورد » ) و سوخت آتش ( علف گرمابه در 253 / 2 ديده شود ) . علف شمشير در ترجمهء سيرت جلال الدّين ( چاپ مينوي ص 67 و 109 ) آمده است ، و در